تبليغاتX
بی سکون

 
هرچند که این روزها بسیاری به رنگ سبز روی آورده اند، اما برخی هنوز به قرمز و آبی پایبندند.
|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 22:50  

 این واژه ها فسخ ناپذیرند

هرچند که پایانی در کار نیست...

*

دست و پا می زد و اشک می ریخت! شب ها! یادت که هست؟ خواب را ازمان گرفته بود. باید آرامش می کردیم. آرامش کردیم ولی به شیوه ای دیگر. اشک هایش دیگر خواب و خوراکمان را ربوده بود. باید آرامش می کردیم. حق این را نداشتیم که به همین شکل رهایش کنیم. ما نه آن قدر معمولی بودیم که بخواهیم با دعوا و قهر و این حرف ها بگذاریمش کنار و نه آنقدر ویژه که بتوانیم تحمل دیدن اشک هایش را داشته باشیم. باید آرامش می کردیم. از دیشب دارم از خودم می پرسم نکند اشتباه کردیم؟ نکند نباید اینطور آرامش می کردیم. هرچه باشد... نمی دانم، این هم راهی بود. در اوج تمامش کردیم تا که در حضیض دست به هر کاری نزنیم. فقط باید حواسمان باشد تا چند روز با کسی دست ندهیم، این دست­ ها بوی خون می دهند!

*

هرچند که پایانی در کار نیست...

پایان را ما تعیین نمی کنیم همانطور که شروع هم به اراده ما نبود...

یادمان باشد آنچه درباره اش گفته ایم، این واژه های بیچاره فسخ ناپذیرند!

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 21:2  

 self commitment

قسم به آن شب تابستانی. آن شب که از پی ­اش آزمودنی­ ها آزموده شدند. و در این شب، برخی خود را بر دیگران و بر خدای خود والاتر بینند. حال اینکه اینان سخت در گمراهی به سر می­ برند. زود باشد که آنها در شبی پاییزی به سختی کیفر داده شوند. و از ایشان کسانی هستند که چون فرمان را شنیدند بر خود لرزیدند و آن زمان که از ایشان پرسیده شد چرا بر خویش می­ لرزید گفتند زیرا ما از خدای خود، پروردگار جهانیان می هراسیم و این دستوری است که ما آن را نیک از جانب او دریافتیم. پس به ایشان بگو در شبی پاییزی خواهند دید ستاره ای از آن سر آسمان بر ایشان نازل خواهد گشت، با جامی در دست و چشمک­زنان!

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 11:51