تبليغاتX
بی سکون

 
ترانه بی صدا شد
سور همه عزا شد
دوباره از بین ما
یکی، خود خدا شد!

خداحافظ اعتماد ملی!
و نیز آفتاب یزد!

فضا، اینجا بسیار مسموم است! خواهشمندیم از شهروندانی که می اندیشند، تنها برای کارهای ضروری از منزل خارج شوند!

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 23:55  

 
وقتی دنیا کم کم غیر قابل درک می شده!
وقتی همه لذت های معمول چشیده می شده و افاقه ای نمی کرده!
وقتی طرف دست و پاهاش رو به اندازه ای می زده که بتونه اعتراف کنه که "گه خوردم! دنیا همون جهنمیه که شماها می گین!"

تازه اون وقت بود که جوانک های قبیله مرد به حساب می اومدن و به جمع تریاکی های قهوه خانه پذیرفته می شدند، بلکه اون دود لعنتی بتونه کاری براشون بکنه.

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 8:6  

 
کاش تاکسی هایی که سوارشان می شدم همین طور بی هدف در شهر می گشتند تا این ذهن نا آرام برای خودش جولان دهد، جولان دهد، جولان دهد.

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 13:14