تبليغاتX
بی سکون

 خرگوش بر تابوت

و حالا... تو آمده­ای... خسته از یک راه دور... کلاه سیاه و بلندی در دست داری... دستت را داخلش می­کنی و خرگوشی بیرون می­کشی... می­گویی این مال من است... من خرگوش را نگاه می­کنم و تو را که بی هیچ توضیحی کلاه بر سرت گذاشته­ای و قصد رفتن داری... جملات در گلویم می­خشکند... بغض راهش را به چشمانم می­گشاید و حرف من ناگفته می­ماند که «چطور خرگوشی از کلاه­ات بیرون کشیدی و از کجا معلوم که این خرگوش من بوده است؟»

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 19:19  

 خشکسالی، جنگ، دروغ
هراس من از دروغ­گویی کردان نیست. اون بیچاره چندان نگرانم نمی­کنه. ترس من از این جماعت دغله که سبد سبد ناپاکی­هاشونو پشت ناسزا گفتن به وزیر جاعل مخفی می­کنند.
|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 8:58  

 ملودی شکوفه و لجن

هر جور که حساب می­کنم جور در نمی­آید. اینکه یکسری آدم ایده­آل­گرا از آب در می­آیند و مابقی واقع­گرا، یک جای کار می­لنگد. واقع­بین بودن یا ایده­آل فکر کردن باید یک لایه دورتر از صفاتی مثل خوش­بین و بدبین باشد نسبت به شخصیت آدمیزاد. اینکه یک نفر صبور است و دیگری زودرنج را می­توانم نسبت بدهم به تیپ شخصیتی طرف، اما نمی­توانم بگویم فلانی شخصیتی ایده­آلیست دارد و آن یکی رئالیست. فکر می­کنم صفاتی مثل شکیبایی، مهربانی و ... نگرش­ها و انگیزه­ها را می­سازند اما در مورد ایده­آلیست و یا رئالیست بودن موضوع برعکس است. نگرش­ها و انگیزه­های شخص این ویژگی را تعیین می­کند. همین هم تحلیلش را بسیار دشوارتر می­کند.

 مربوط : گمان می­کنم برای اینکه یک سیستم بتواند از حداکثر ظرفیت موجود استفاده کند (=ایده­آل واقع­بینانه) باید به اندازه کافی نوسان داشته باشد! به محض اینکه سیستمی لَخت شد، نیروهای مخرب فعالی می­شوند. سکون خطرناک است...

بی­ربط : سعی می­کنم دوباره منظم بنویسم.

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 18:40