تبليغاتX
بی سکون

 برشی از یک رمان چاپ نشده

«...از اون عوضیاشم. تعارف که نداریم، خودمم میدونم. نمیخوام فکر کنین زیاد خوردم و الان دارم وراجی میکنم. آره خب، سرم یه خورده داغ شده. کمی هم حالت تهوع دارم که اگه بهش فکر نکنم کثافت کاری راه نمیندازم. ولی جدا میخوام بدونین که این حرفا رو بیخودی و واسه وراجی نمیزنم. من حد خودمو میدونم. بیشتر از اونم نمیخورم، ولی میگم اگه بخوام کمتر بخورم انگار نارو زدم. به کی؟ به خودم. به همه اون کسایی که با بد بختی این عرق سگی ها رو درست کردن و ریختن تو شیشه. یعنی میدونین؟ اگه از اول کسی نخوره اشکالی نداره، ولی وقتی کسی افتاد به خوردن، اون بدبختا رو حدش حساب میکنن. اینجاش دیگه مثل نارو زدنه اگه تا حدمون نخوریم. می میرم واسه اون لحظه ای که یک رفیق بپرسه یک پیک دیگه واست بریزم؟ و من واقعا نتونم. یعنی بخوام و نتونم. گفتم که از حدم بیشتر نمیخورم. پس ملتفت هستین که عقلم سر جاشه وقتی دارم میگم میدونم از اون عوضیاشم؟ البته یه بابایی میگفت عوضی نیستم. میگفت مثل قدیمیام شاید، اشکال کارمم اینه که بقیه نمیگیرن قضیه چیه. داستان یه خری رو تعریف میکرد که گوشش رو بریده فرستاده واسه طرف. شرط میبندم طرف بعد دیدن گوش بریده به این فکر کرده که ببین ما گیر عجب خری افتادیم. ولی من اینجوریم. می دونم ممکنه این وسط یهو ببینی گوشت رو بریدی، طرف هم نیست و رو دست خوردی. اینا چرندیاته. کسایی که این اراجیفو می گن مثل اون سوسولایی هستن که یک پیک میگرن دستشون از سر شب تا آخر شب و فقط مزه مزه اش میکنن. من اینجوری نیستم. باید مرد باشی، گوش که کمه باید بیشتر از اینات رو بدی. طرفم اگه رفت، تو رو دست نخوردی. مگه این خودت نبودی که دوسش داشتی؟ نمیدونم دارین به چی فکر میکنین. معمولا میگن من عوضیم. خودمم یه جورایی قبول دارم. این نظر خیلی هاست. من سرم فقط کمی داغه...»

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 18:54  

 سلوک عارفانه در باب وحدت یا ماجرای چهل روز روزه سکوت

عاقبت ازم کنده شد. البته چیزی نبود که ناگهانی و بی مقدمه رخ بدهد. اقلاً ماه ها درد کشیدم تا کار رسید به اینجا. اوایل برایم عجیب بود و نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. خو گرفتن بهش کمی سخت بود. اما کم کم بهش عادت کردم و یک جورایی شروع کردم به دوست داشتنش. می دانستم همیشه آنجا نمی ماند ولی فکرش را هم نمی کردم یکهو ازم کنده شود. بزرگ و بزرگ تر شد تا جایی که دیگر نمی توانست آنجا بماند. خو گرفته بودم به اینکه یک موجود زنده را توی خودم داشته باشم و با خودم اینور و آنور ببرم. اما لحظه اش دیگر رسیده بود. اگر به خودم فشار نمی آوردم هر دو می مردیم. سخت ترین چیز هم همین بود. دوستش داشتم. می خواستم پیشم بماند. اما با همه وجودم زور می زدم که بفرستمش بیرون. شروع کرد به بیرون آمدن. من فشار می دادم و همه بهم دلگرمی می دادند. کاملا آمد بیرون، من رها شدم روی تخت و صدای گریه اش بلند شد. ازم کنده شد و رفت!

مربوط 1 : آبستن خودت شده ای تا حالا؟

مربوط 2 : افسوس می خورم که «به دنیا آوردن» را نخواهم فهمید.

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 15:34