|
در حاشیه خداحافظی پرویز مشرف و جان کندن صدام
حالا دیگر حتی دیکتاتورها هم نمی خواهند قهرمان باشند! چه ابهتی داشتند دیکتاتورهای قدیم وقتی که در واپسین قدم، آخرین دستور قتل زندگی شان را صادر می کردند و خودشان را می کشتند. |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 16:35 در سوگ امیدمان به آن مرد که رفت
اگر پایه مذهبی تان آن قدر قوی نیست که شک کنید، این نوشتار را نخوانید! پسر که به دنیا آمد چهار نفری پدر را دوره کردند که آیا بالاخره آن روز مبارک فرا رسیده است یا نه؟ پدر دست به آسمان دراز کرد که همه چیز بسته است به مشیت او. آن که ریش سیاه تنک داشت مختصر تعظیمی کرد و گفت الان دیگر همه می دانند پسر اعلیحضرت پادشاه جهان خواهد گردید و قلمرو ما کلیه اراضی جهان را در بر خواهد داشت. پدر لبخندی زد، همگی آمین گفتند و رفتند پی کارشان. صبح روز بعد دیگر کسی در قلمرو پیدا نمی شد که خبر به دنیا آمدن پسر را نشنیده باشد. مردم همه نذرها داشتند برای به دنیا آمدن پسر، سالها بود همه منتظر بودند، بعضی از این نذرها حتی نسل به نسل منتقل شده بود تا رسیده بود به نسل خوشبختی که می دید زیستن پسر را. همه راه افتادند به سمت پایتخت برای زیارت شاه آینده جهان. در شهر، آن چهار نفر مردم را گروه گروه می کردند، برایشان می گفتند از عظمت نعمتی که بر ایشان فرود آمده و بعد از دیدن جمال روی پسر بر حذرشان می داشتند که مبادا در این دید و بازدید ها آسیبی بر این تنها امید همگان وارد آید. همه سریعاً راضی می شدند و بعد همانجا می شد مثل بازارچه هایی روستایی. همه نذوراتشان را در طبق اخلاص می گذاشتند و به نوبت هر کدام هدایایشان را تقدیم درگاه پدر می کردند. آن روزها و در پی اش ماه ها و سال ها گذشت و پدر مشغول هدایت و حمایت مردمان و قلمرویش بود. آن چهار نفر اما در این میان سخت گرفتار مراقبت از پسر بودند. در حقش همه کاری کردند و از هوش بسیار زیادش سخت در تعجب شدند. برایش گفتند آنچه را مردمان پیش از این بسیار در باره اش از یکدیگر شنیده بودند، نسل ها برای هم گفته بودند و سینه به سینه نقل کرده بودند. پسر می شنید و می شنید. بعضی مواقع که حوصله نداشت گلایه می کرد و سراغ از مادرش می گرفت اما آن هنگام که سر حال بود با وجود خردسالی اش سوالاتی می پرسید که هر چهارنفر به مِن و مِن می افتادند. هنوز پسر خردسال بود که از بد حادثه پدر کشته شد به ضرب دشنه دشمن. هول و ولایی افتاد در همه قلمرو و همگان چشمانی پر اشک داشتند و دلی پر امید و شاد که باری زمان حکومت شاه جهان فرا رسیده است و دیگر برای ناراحتی ها جایگاهی نیست. آن چهار نفر به جنب و جوش افتادند برای تدارک ملزومات تاج گذاری و آن که ریش سیاه تنک داشت برای پسر شرح داد از باشکوهروزی که در پیش بود، از آن همه چشم پر امید که به دنبال قدم های پسر بود و از دنیایی زیر لوای قلمروی او. صبح روز بعد از حادثه مجدداً همگان به پایتخت آمدند و دوباره گروه گروه شدند به دست آن چهار نفر و برایشان گفته می شد از بزرگی و عظمت آن روز و در همین حال و هوا بودند که به صرافت نبودن پسر افتادند. گشتند، بسیار به دنبالش گشتند اما هیچ جا نبود. انگار که هیچ گاه به دنیا نیامده باشد. هیچ کس نفهمید. شب حادثه پسر دست به کاری زد که خویشتن آزاد و دیگران را ویران کرد. لباس مستعمل کودکی خواهرش را بر تن کرد، به گروه کولی هایی که از حاشیه پایتخت عبور می کرند پیوست و رفت. حالا داشت در بیابان های دور با هم سن و سالانش بازی می کرد و هیچ برایش مهم نبود که کم کم داشت میان مردم همهمه می شد که پس کو شاه جهان تا اینکه آن مردی که ریش سیاه تنک داشت با چشمانی خیس از اشک بر بلندی رفت و گفت که پسر رفته است! همه ناله کردند، اشک ریختند، نذر کردند برای بازگشتش و به انتظارش نشستند. مربوط : کار خیلی هایمان ساخته است اگر موعود آخر الزمان فقط نمادین باشد. از کجا معلوم که ظهور، همان کشف انسانیت گم شده درون خودمان نباشد؟ |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 23:10 دانای کل
امان از روزی که آدم ها دیگر نتوانند روایت کنند.
تو دیگر نیستی و تا همین چند وقت پیش کسی را نداشتم که نبودنت را برایش روایت کنم. |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 11:19 هنگ ششم ارتش آزادی بخش
دیگر از فاتح بدمان آمده بود. معلم داشت همچنان با هیجان بالا و پایین می رفت و دلاوری های فاتح را برایمان شرح می داد، مثل نقالی در یک قهوه خانه قدیمی که واسه مردهای بزرگ و خسته قصه بگوید. اما داستان فتح دیگر چنگی به دلمان نمی زد. همین شد که چشمک بازی را شروع کردیم. اول من و حسام، پسرک موبوری که ردیف دوم جلوی میز معلم می نشست، به هم چشمک زدیم. یعنی اول او خمیازه کشید و بعد رو به عقب کلاس کرد و من فهمیدم که او هم حوصله اش سر رفته و یک چشمک حواله اش کردم. بعد حسام، مسعود را که سرش روی میز بود خبردار کرد و بعد شروع کردیم به همه کسانی که می توانستیم چشمک زدیم، اما یواشکی جوری که معلممان نفهمد. جداً اگر یک عصای کوتاه می دادی دستش دیگر فرقی با نقال ها نداشت. شاید اگر این همه بالا و پایین نمی پرید آن طور نمی شد. ولی به هر حال دیگر کاریش نمی شد کرد. دیگر هیچ کس حواسش به ماجرا نبود و همه تفنگ هامون را زیر میز گرفته بودیم دستمون، به ترتیب می رفتیم زیر میزهامون و یک شلیک به نقال می کردیم و بعد با لبخند و تعجب از اینکه هنوز زنده است برمی گشتیم بالا و تازه تا چند لحظه آروم آروم دهانمان می جنبید. هنوز بعد این همه وقت دقیقا به خاطرم مانده که آن روز مادر برایم لقمه نان و کره و مربای به درست کرده بود. |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 23:7 آرمان تراشی به شیوه انقلابیون
افسروظیفه قفل بزرگ کتابی را به دریچه شمال شرقی زد و آتش زد به جان پیرمرد. شهرکهای اکباتان و آپادانا با دو تا دریچه که هر کدامشان به حاشیه بزرگراه تهران-کرج باز بودند به هم مربوط میشدند و پیرمرد کارش نگهبانی از محوطه پارکینگ پایین همان دریچهای بود که به دستور کلانتری منطقه بسته شد. در مجموع بسته شدن درب برای سه نفر احتمالاً بیشتر از بقیه گران تمام شد. یکی جوانکی شهرستانی که حدود دو کیلومتری غربی دریچه توی پاگرد پلههای حاشیه یک مرکز خرید پر رفت و آمد کفاشی میکرد و حالا باید کلی راه پیاده میامد تا به محل کارش برسد، دیگری علی پسر 14-13 سالهای که پنجشنبه شبها از آپادانا لک و لک میامد اکباتان و در یکی از تیمهای فوتبال محلی با تیم دیگر شرطی بازی میکرد و تا آن موقع کلی از همان راه پول به جیب زده بود. آن کسی هم که در نهایت و به زعم بسیاری از کسانی که بعدها متوجه واقعه شدند بیشتر از همه رنج بسته شدن این دریچه لعنتی را به دوش کشید همان پیرمردی بود که بعد از بسته شدنش از افسر وظیفهای که داشت آنجا را ورانداز میکرد پرسید «چی شده؟» افسر در حالی که داشت دستهاشو به هم میمالید و بخار از دهان و بینیاش بیرون میزد توضیح داد که «پریشب، سه نفر رو در عرض دو ساعت تو همین محوطه خاکی اون ور در تیغ زدن و بعدشم لباساشونو در اوردن، انداختنشون توی کیسه سیاه و ولشون کردن زیر پل نیمهکاره حاشیه آپادانا. یکیشون هم دختر بوده و حالا هر کاریش میکنیم میگه شکایت نمیکنم. اون عوضیا هر کاری که دلشون بخواد میکنن و این خانواده بدبخت برای حفظ آبروی دخترشون...» پیرمرد نطقش را پاره کرد که «چه ساعتی؟» افسر با بیحوصلگی گفت «بین ساعت 10 تا 12» و بعد با جدیت بیشتری ادامه داد «نذار کسی از روی دیوار بپره، براشون جریانو تعریف کن» پیرمرد که زانوهایش به لرزه افتاده بود پرسید «دختره؟! چند سالش بوده؟» افسر درب پیکان زهوار در رفته سبزرنگ را که رویش کلمهی «پلیس»، بیرمق خودنمایی میکرد باز کرد و بی آنکه نگاهی به پیرمرد بیندازد گفت «بیست و دو ، سه» پیرمرد به رسم عادت اما به سختی دستش را پشت سر ماشین بالا گرفت و بعد خزید داخل اتاقک نگهبانی کوچکش، درش را کیپ کرد و با پا لاستیک لای درز را محکم کرد، نشست روی صندلیاش و پاکت سیگار را از توی جیب بارانی کهنهاش کشید بیرون، یقه بارانی را داد بالا و سیگاری گیراند. اگر رادیو را روشن میکرد احتمالاً صدای آشنایی میخواند که «داره از ابر سیاه خون میچکه...» اما به هر حال رادیو روشن نبود و پیرمرد فقط سیگارش را پک میزد و با دستش عکس رنگ و رو رفتهی دختر 18 سالهاش را نوازش میکرد. باید همان اول دوتا سیلی آبدار نثار گوشش میکرد تا دیگر قید راهپیمایی و انقلاب را بزند. شاید اصلاً نباید خواستگارش را جواب میکرد. اگر میرفت سر خانه و زندگیاش دیگر این غلطها از سرش میافتاد. اما آخر آن پیرمرد خنزرپنزری هم آینده تنها دخترش را دست کم به گند میکشید. حالا هم که طوری نشده بود. اینها دو بار که توی این راه پیماییها بیفتند دنبالشان آدم میشوند. رنگ خون را هنوز از نزدیک ندیدهاند که بفهمند این سیاستِ بیپدر و مادر با کسی شوخی ندارد. یکیشان که گلوله بخورد همه عین بچه آدم بر میگردند سر کار و زندگیشان. دانشگاه و مدرسه و اداره را تعطیل کردهاند که ما شاه نمیخواهیم. آخر آبتان کم است یا نانتان؟ اصلاً ما را چه به این گندهگوزیها!؟ آزادی؟ کدام آزادی؟ گور پدرش! اما آن شب لعنتی با شبهای دیگر فرق داشت. دیگر واقعاً دیر شده بود. همه برگشته بودند خانههایشان اما اثری ازش نبود. نیمه شب بود که سیا ،پسر همسایه، سراسیمه آمد پشت در. موهای ژولیده، لباسهای پاره و کل بدن آغشته به خاک و خون. آدمی فکر میکرد مردهای از قبر بیرون آمده برای انتقام، با آن چشمهای گشادش وقتی که میگفت «... بچهها جسدش رو توی یه کیسه سیاه پیدا کردن، توی خیابون همه داشتن میدویدن که ...». دیگر هر چه گفت شنیده نمیشد. انگار بیان نمیشد. شنیده بود خیلیها دستگیر میشوند توی راهپیمایی اما چرا؟ چرا اینطوری باید میشد آن هم با تنها دختر او که تازه قرار بود خواستگارهایش پاشنه در را بکنند؟ حالا پیرمرد تک و تنها توی یک اتاقک کوچک نگهبانی در غرب تهران تازه داشت میفهمید چرا آن همه آدم مثل دخترش مردند، زخمی شدند، فلج شدند و دست از خانوادهشان شستند. درک کرد که اگر حالا دخترش مرده است به جایش دیگر به دخترانگی دختری بیحرمتی نمیشود و اگر هم شد کسانی هستند که از حقش دفاع کنند. پیرمرد اشک میریخیت و حیف که رادیو را روشن نمیکرد تا صدای آشنا بخواند «جمعهها خون جای بارون میچکه...». بدون آنکه خود بداند در آن سرمای تنهایی به قصد خودکشی سیگار دود میکرد و نمی دانست همان موقع خواهر علی را بیرون در دانشگاه به خاطر شرکت در تجمع دانشجوها داخل یک کیسه سیاه کردند، انداختند توی یک بنز سفید بدون پلاک و بردندش تا ناکجا... مربوط : آینده را میبندی به دستگاه تراش و بعد شروع میکنی تا با تیغهی خیالت «آرمان» بتراشی، کمی که سرد شد آرمانت را میاندازی داخل سطل منطقِ نیمبندت و میگذاری حسابی رنگ بگیرد. بعدش هم میگذاریش گوشهی اتاق ذهنت و میروی پی کارت، پی تاویل آرمانت. زمان میگذرد و کم کم سپیدی پیری رخنه میکند در همهی وجودت. به آرمانت نرسیدهای. سخت است وقتی نگاهش میکنی و برایت ناهماهنگی ایجاد میکند. به گذشته فکر میکنی. زمین و زمان را متهم میکنی که نگذاشتند به مرادت برسی (کار، کار انگلیسیهاست!) باز هم عذاب میکشی از اینکه این همه تحت تاثیر محیط بودهای. یک روز که از خواب بیدار میشوی میبینی آنچه بدان دست یافتهای چندان هم با آرمانت فاصله ندارد. اگر به آرمانت نزدیک نشوی، آن را به خود نزدیک میکنی! |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 17:14 |

