تبليغاتX
بی سکون

 فراموشی

"وظیفه­ی قانون­گذار است که تبلیغ و ترویج خشونت و تنبیه فیزیکی را جرم محسوب کند تا هیچ­کس امکان نیابد از خشونت، خصوصاً به نام دفاع از دین حمایت کند."

 

مربوط : فعلاً همه­چیز دارد مثل قلعه حیوانات پیش می­رود. نزدیکانم اغلب اطلاعاتی درباره حماسه­ها ندارند و من نیز خاطراتی اندک برایم به جا مانده. قدیمی­ها هم که دل و دماغ شرح واقعه ندارند. راهی نمی­ماند جز اینکه یک فرصت مطالعاتی برای خود درنظر بگیرم.

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:22  

 خواب بهاری به روایت خرسی که زمستان را هم خوابیده بود

لعنت می­فرستم به خودم برای اینکه 5/7 صبح کلاس برداشته ام. سرم را آرام آرام از این رو بر می­گردانم به آن رو. با دستم روی زمین، کورمال کورمال دنبال موبایل که دارد یک ریز ونگ می­زند می­گردم. پیدایش می­کنم و زنگ ساعت را قطع می­کنم. احساس می­کنم سرم پف کرده. موبایل را می­گذارم کنارم و دوباره پلک­هایم را به هم فشار می­دهم. اگر تا یک ربع دیگر بیدار نشوم به کلاس تیمسار نمی­رسم. چشم راستم کمی درد می­کند و توی ذهنم این قدر سر و صداست که دوست دارم کسی پیدا شود یک فریاد بلند بکشد و همه را ساکت کند. ناگهان به صرافت می­افتم که پیدایش نکرده­ام. می­دانم این طور فکر کردن دیوانگی است ولی خودم را قانع می­کنم که باز هم باید بخوابم تا پیدایش کنم. همه­اش تقصیر این ساعت لعنتی بود. اگر 5 دقیقه دیرتر زنگ می­زد حالا وضع طور دیگری بود. اصلاً نوبت خودش بود که چشم بگذارد اما طبق معمول جر زد و من نفهمیدم چی شد که دیدم دارم می­شمارم. لبخند احمقانه­ای زدم و گفتم من یادم نیست چطور می­شمردیم! واقعاً هم یادم نیست. چشم که می­گذاشتیم «ده بیست سی چهل ...» می­گفتیم یا یکی یکی می­شمردیم «یک دو سه ...»؟ آخر هم فکر می­کنم نشمردم. این­قدر لفتش دادم که یعنی انگار شمرده­ام. آخر این چه بازی احمقانه­ای بود؟ من از بچگی هم ازش متنفر بودم. آن وقت غر می­زنم به جان این ساعت بیچاره. این فلک زده اگر بر فرض 2 ساعت دیگر هم زمان را دست به سر می­کرد بعید می­دانم می­توانستم پیدایش کنم. حالا نمی­شد به جای قایم موشک یک بازی دیگر می­کردیم. نمی­دانم مثلاً «وسطی». وسطی را چند نفره بازی می­کردند؟ حالا هر چند نفر. بدِ بدش این بود که توپ گم شود، آدم­ها که طوریشان نمی­شد. این جوری نمی شود. به هر حال باید بخوابم و پیدایش کنم. هر چه باشد بالاخره توی خواب من گم شده. حالا تنها راه همینه. اگر پیدایش نکنم، یا خودش پیدا می­شود که آن وقت بهم می گوید «بی عرضه»، اگر هم پیدا نشود که ... راستی نکند این منم که توی خواب او گم شده­ام؟ یعنی الان او بیدار شده و دارد فکر می­کند که مرا گم کرده؟ شاید هم الان دوباره خوابیده و منتظر است بروم پیدایش کنم. باید بخوابم. اصلاً من که هنوز نشمره بودم. آره خودش باید بیرون بیاید. تازه نوبت او بود که چشم بگذارد. راهش همین است. باید بروم داد و بیداد راه بیندازم تا خودش بیاید بیرون. می­دانم دیگر به کلاس نمی­رسم. غلت می­زنم و کم­کم پلک­هایم سنگین می­شود. می­خواهم داد بزنم که بیاید بیرون اما نمی­توانم. حالا من گم شده­ام انگار. می­دانم الان سر کلاس نشسته و منتظر است تا تیمسار درس را شروع کند ولی من دارم توی یک راهروی تاریک طولانی می­دوم بلکه پیدا شوم یا پیدایش کنم.

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:26  

 کوچه

-خاطرت هیچ ازین کوچه­ی ما می­گذرد؟

-نه دیگه از وقتی ته گیشا رو باز کردن یه راست میندازم تو حکیم!

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:40  

 لحظات کامل (3)

*

-حکومت باید طوری باشه که در اون همه بتونن اظهار نظر کنن مگر ادیان!

-چرا اون وقت؟

-چون مذاهب عوام­فریبند.

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:52  

 فرهنگ سازی

برای آموزش هر مطلبی به ایرانی باید کارتون بسازی! از نریختن آشغال در خیابان بگیر تا رعایت اصول اخلاقی در انتخابات!

|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:56