|
لحظات کامل (2)
*حتی یک منطق مشترک نیز وجود ندارد.
|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 21:48 فاصله و داستان های دیگر
این روزها توی اتاقم روی همه چیز خیلی سریع خاک مینشیند. همین که اتاق را دستمال میکشی تا از در میروی بیرون و برمیگردی، دوباره همهجا پر از خاک است. مادر میگوید پنجره را زیاد باز میکنم. میگوید این خاک از بیرون میآید. از پنجره اتاق، بیرون را که نگاه میکنی چشمت میافتد به یک درخت چنار بزرگ. این درخت رازی دارد که هیچکس جز من نمیداند. ظاهراً فقط من هستم که میدانم زیر این درخت بزرگ یک پسربچه را خاک کردهاند. خودش به خوابم آمد و ماجرایش را برایم تعریف کرد. حالا هر وقت مینشینم کنار پنجره و درخت را میبینم انگار تک تک برگهای سبزش با من صحبت میکنند. روزهای اول بهار، صدای جیغی ضعیف و ممتد از پای درخت به گوشم میآمد. انگار ریشههای سخت و محکم درخت وارد گوشت پسرک شده بود و داشت وجودش را میمکید. بعد از چند روز جیغها قطع شد و از آن به بعد هر وقت مینشینم کنار پنجره، برگها با من صحبت میکنند. مادر میگوید «اینقدر پنجره را باز نکن! همهجا پر از خاک شد.» اما این خاکِ توی اتاق دخلی به باز و بسته بودن پنجره ندارد. این خاک ،هر چه هست، به راز پسرک مربوط است. خودش میگفت هر جا که این راز گفته شود، این قدر خاک روی زمین مینشیند تا دانندهی راز زیر خاک دفن شود. وگرنه من که آن شب پنجره را باز نکردم، همان شبی که خواب پسرک را دیدم، ولی وقتی بیدار شدم همهجا را خاک پوشانده بود. حالا بیشتر روزها کنار پنجره مینشینم و به حرف برگها فکر میکنم. زمزمهشان مثل یک دعا یا ورد قدیمی، جملهای موهوم و بسیار محو است که به سختی قابل تشخیص است، موسیقی عجیبی دارد مثل این است که میگویند «الهی! این فصل را بر ما وصل کن!». هر چه بیشتر به این ورد فکر میکنم اتاق بیشتر پر از خاک میشود. این روزها مادر مجبور است هر ساعت اتاق را گردگیری کند و به من بگوید «پنجره را ببند! کل خاک باغچه آمد توی خانه.» و من برای خوشی دلش چند دقیقهای پنجره را میبندم. اما واقعاً این خاک ربطی به پنجره ندارد. حیف که پسرک گفت رازش را به کسی نگویم وگرنه به مادر میگفتم تا او هم بداند که درست زیر پنجرهی اتاقم پسربچهای را خاک کردهاند. الان چند روزی است که بدنم به شدت داغ است و تب دارم. دو سه روز پیش که حالم خیلی بد بود، دکتر آمد به دیدنم. او هم تعجب کرده بود از این همه خاک توی اتاق و مادر برایش گفت که من این قدر پنجره را باز میکنم که اتاق همیشه پر از خاک است. من سعی کردم بگویم که این طور نیست. مادر میگوید جملات نامربوط و محوی را به دکتر گفتم و آن شب تا صبح ورد زبانم بوده. گویا جملهی غریبی بوده شبیه «الهی! این فصل را بر ما وصل کن!» امروز اتاق را خودم گردگیری کردم. وقتی قاب عکسش را دیدم، بر خودم لرزیدم و بغض راه گلویم را بست. صدای برگها را هم دیگر نمیشنیدم. به یاد آن روز افتادم که رفتیم فرودگاه و در آن سالن پر از رنگ و نور و سر و صدا با ما خداحافظی کرد و رفت. من آن چنان متاثر شدم که نمیتوانستم حتی حرف بزنم. دقیقاً در همان لحظه و همانجا بود که من خودم را جا گذاشتم. هیبت حادثه به قدری عظیم بود که دیگر توان تحمل خویشتن را نداشتم و از همانجا شروع کردم به دور شدن. از خودم ، از او، از مادر و از این اتاق لعنتی! آن شب وقتی به خانه آمدیم هنوز بغض رهایم نکرده بود و دائم توی تخت غلت میزدم و فکر میکردم. وقتی خوابم برد، پسربچهای را خواب دیدم که میگفت پای درخت چنار بزرگی درست زیر پنجره اتاقم خاکش کردهاند. دائماً جملهی غریب و ورد عجیبی را تکرار میکرد که آهنگی چنین داشت : «الهی! این فصل را بر ما وصل کن!» *** به دنیا آمدن بعنی آغاز دور شدن، یعنی شروع فاصله گرفتن. برای همین است که کودک در لحظه آغازین زندگی میگرید و جدا شدن از مبدأ را بر نمیتابد. و زندگی بشر میدان جنگ نیروی تخریبگر «فاصله» است و نیروی خارقالعاده «حیات». اما این جنگ نهایتاً قرنی به طول نمیانجامد و سرانجام این «فاصله» است که بر «حیات» پیروز میگردد. فاصله تجزیه میکند، میپوساند و تخریب میکند. مردگان زیر خاک تجزیه و متلاشی میشوند، کرمهای خاکی اینجا بازیچهاند، آنها فاسد میشوند چون از دنیای زندگان فاصله گرفتهاند. فاصله عملکرد غریبی دارد. به محض اینکه از مفهومی فاصله میگیریم، آن بخش از وجود ما که در ارتباط با مفهوم مذکور بوده شروع به تجزیه شدن میکند. این جدایی ویرانگر را امروز در همه جا میتوان دید. بشر از پیرامونش فاصله میگیرد. قلبهای آدمیان از یکدیگر جدا میشود. اختلاف طبقاتی روز به روز گسترش مییابد. حکومتها به ملتها پشت میکنند و انسان از خدای خود فاصله میگیرد. آری رفیق! بوی متعفن متلاشی شدن وجودم این روزها به قدری شدید شده است که اگر عصارهی یک مزرعه گل سرخ را هم بر روی خود بریزم، بوی مردار باز دست از سرم برنخواهد داشت. این قدر دور خواهیم شد که همه چیز از هم بپاشد. تماشا کن. *** قبلش را نمیدانم ولی از انفجار بزرگ به اینور، همه چیز در عالم، در حال فاصله گرفتن مدام است. |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 22:47 لحظات کامل (1)
*اینا حقایق زندگیه پسرم!
|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 19:25 جغد را بسوزان،خاک نکن!
چند سال پیش زمانی که بعضی شعار میدادند «راه قدس از کربلا میگذرد» و «جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم»، شوهرش را در یکی از روزهای نوروز از دست داد. بنده خدا از آشنایان دورمان است. حالا بعد از تحمل کلی زجر و بدبختی که گریبانش را دو دستی چسبیده بود، سه چهار سال پیش مجدداً ازدواج کرد. اما زندگی این انسان حادثه غریبی دارد که به قول یکی از این آشنایان نزدیکتر بیشتر به فیلم هندی میماند تا واقعیت. این شوهر دوم هم دو سال پیش در همان روزی که اولی بار سفر بست، بلیطش درآمد و از دنیا رفت. اگر قرار بگذاریم روزهای مهم زندگیمان را توی یک تقویم علامت بزنیم فکر میکنید در گذر سالهای مختلف کمکم تقویممان سیاه میشود یا فقط بعضی روزهای خاص هستند که محمل حوادث مهماند؟ اولی منطقیتر است و دومی شاعرانهتر! مربوط : هنوز هم به نظرم زندگیمان حاصل چیزی است که در اثر تابش شرایط محیطی منعکس میکنیم. با این حساب احتمالاً این آشنای ما میتوانست شاعر توانمندی شود. بیربط : در این روزهای دید و بازدید، علاوه بر خوردن و چشم انتظار عیدی نشستن (که از اوجب واجبات است!) به بحثهای اطرافیان خوب دقت کنید، جالب است. |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 21:3 |

