|
دگردیسی
دیگه نمیشد پنهانش کرد. مثل جنازهای که روی دستت مانده باشد یا مثل لحظات بعد جنایت که خون طرف روی دستت و لباسات مونده باشه، هر دومون طعم گس جنایت رو توی دهنمون حس میکردیم. دستم را دور فنجان قهوهام حلقه کرده بودم و چشمم روی میز میچرخید.دست راستت روی میز بود و انگشت شستت با حلقهای که به انگشتت بود بازی میکرد. فنجان را بالعکس روی نعلبکی گذاشتی و از توی کیفت یک پاکت سیگار بیرون آوردی و گیراندی. پس دیگر سیگار هم میکشی. از پنجره بیرون را نگاه میکردی و من هم تو را. گفتی : «ولی تو هیچ تغییر نکردی» «چرا. خیلی هم عوض شدم. ولی تو این قدر تغییر کردی که همه چیز نسبت به تو ساکنه» یک پک عمیق به سیگار زدی. «هنوز هم عادت داری بقیه رو متهم کنی. آره، آدمها عوض میشن، ولی اقلا این رفتارت عوض نشده.» جواب دادن دیگه فایده نداشت. نمیخواستم خودمو تبرئه کنم. «ما عوض نمیشیم. ما خودمونو دفن میکنیم.» «هیچ چیز تو این عالم ساکن نمیمونه، این درختهای بیرون رو نگاه کن. هر سال یه جلوهای دارن.» «ولی درخت میوه که میوهاش عوض نمیشه! هرچقدر هم که تغییر کنه.» نگاهی به ناخنهای دست چپت انداختی و بعد سیگار رو توی جاسیگاری خاموش کردی. «ولی اگه قرار باشه آدما عوض نشن، هیچ وقت هم نمیتونن واسه زندگیشون تصمیم بگیرن.» «اگه همیشه اول تصمیم میگرفتن بعد عوض میشدن که مشکلی نبود. مشکل مال وقتیه که اول عوض میشن بعد توجیه میکنن تغییر رو.» «حالا اگه قرار باشه یه نفر عوض شه، خودش تصمیم بگیره کفایت میکنه؟ یا باید بقیه واسش تصمیم بگیرن؟» قلبم تیر کشید. «نه! خودش تصمیم بگیره کافیه» نفست را کشدار بیرون دادی. «من تصمیمو گرفتم. مطمئن باش. امیدوارم تو هم به زودی تصمیمتو بگیری» بلند شدی. موقع رد شدن از کنارم یه لحظه مکث کردی، دستت رو گذاشتی روی شانهام و گفتی خداحافظ. از پنجره بیرون رفتنت را دیدم، از عرض خیابان رد شدی و با اولین تاکسی رفتی. من ماندم و جنازهی یک ریع قبلم و فال نگرفتهی تو. |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 6:1 |

