|
حالا دیگر شد خیلی وقت! خیلی وقت گذشت، زمانی که من این قدر به دلیل بودنش فکر کردم که خود بودنش را فراموش کردم... |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 7:31
هرچند که این روزها بسیاری به رنگ سبز روی آورده اند، اما برخی هنوز به قرمز و آبی پایبندند.
|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 22:50 این واژه ها فسخ ناپذیرند
هرچند که پایانی در کار نیست... * دست و پا می زد و اشک می ریخت! شب ها! یادت که هست؟ خواب را ازمان گرفته بود. باید آرامش می کردیم. آرامش کردیم ولی به شیوه ای دیگر. اشک هایش دیگر خواب و خوراکمان را ربوده بود. باید آرامش می کردیم. حق این را نداشتیم که به همین شکل رهایش کنیم. ما نه آن قدر معمولی بودیم که بخواهیم با دعوا و قهر و این حرف ها بگذاریمش کنار و نه آنقدر ویژه که بتوانیم تحمل دیدن اشک هایش را داشته باشیم. باید آرامش می کردیم. از دیشب دارم از خودم می پرسم نکند اشتباه کردیم؟ نکند نباید اینطور آرامش می کردیم. هرچه باشد... نمی دانم، این هم راهی بود. در اوج تمامش کردیم تا که در حضیض دست به هر کاری نزنیم. فقط باید حواسمان باشد تا چند روز با کسی دست ندهیم، این دست ها بوی خون می دهند! * هرچند که پایانی در کار نیست... پایان را ما تعیین نمی کنیم همانطور که شروع هم به اراده ما نبود... یادمان باشد آنچه درباره اش گفته ایم، این واژه های بیچاره فسخ ناپذیرند! |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 21:2 self commitment
قسم به آن شب تابستانی. آن شب که از پی اش آزمودنی ها آزموده شدند. و در این شب، برخی خود را بر دیگران و بر خدای خود والاتر بینند. حال اینکه اینان سخت در گمراهی به سر می برند. زود باشد که آنها در شبی پاییزی به سختی کیفر داده شوند. و از ایشان کسانی هستند که چون فرمان را شنیدند بر خود لرزیدند و آن زمان که از ایشان پرسیده شد چرا بر خویش می لرزید گفتند زیرا ما از خدای خود، پروردگار جهانیان می هراسیم و این دستوری است که ما آن را نیک از جانب او دریافتیم. پس به ایشان بگو در شبی پاییزی خواهند دید ستاره ای از آن سر آسمان بر ایشان نازل خواهد گشت، با جامی در دست و چشمکزنان! |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 11:51
ترانه بی صدا شد
سور همه عزا شد دوباره از بین ما یکی، خود خدا شد! خداحافظ اعتماد ملی! فضا، اینجا بسیار مسموم است! خواهشمندیم از شهروندانی که می اندیشند، تنها برای کارهای ضروری از منزل خارج شوند! |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 23:55
وقتی دنیا کم کم غیر قابل درک می شده!
وقتی همه لذت های معمول چشیده می شده و افاقه ای نمی کرده! وقتی طرف دست و پاهاش رو به اندازه ای می زده که بتونه اعتراف کنه که "گه خوردم! دنیا همون جهنمیه که شماها می گین!" تازه اون وقت بود که جوانک های قبیله مرد به حساب می اومدن و به جمع تریاکی های قهوه خانه پذیرفته می شدند، بلکه اون دود لعنتی بتونه کاری براشون بکنه. |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 8:6
کاش تاکسی هایی که سوارشان می شدم همین طور بی هدف در شهر می گشتند تا این ذهن نا آرام برای خودش جولان دهد، جولان دهد، جولان دهد.
|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 13:14
باید همانطور که هستیم رفتار کنیم تا شانسی برای اصلاح داشته باشیم؟
بی ربط: کوچک زاده عزیز! تو دیگه لطفا خفه شو! |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 23:45
و این قدر همه چیز برای مان بدیهی است که دلیلی برای نصب تابلوی راهنما به طرف دستشویی ها در مکان های عمومی نمی بینیم!
مربوط: به استثنای فرودگاه ها که افراد غیر خودی نیز ممکن است پیدایشان شود. |+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 22:3
کسی که در جلسه خواب بود در پایان بیش ترین حرف ها را می زد.
|+| نوشته شده توسط آرش به تاریخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 18:39 |
